مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

69

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آن‌چنان صورت دلگير كه گر نقش ورا * بر در خانه كنى ديو نيايد در وى چون آن عجوز ، حسن را ديد ، در عجب شد و گفت : اين چگونه به اين ديار رسيده و در كدام كشتى آمده و چگونه سالم مانده ؟ در آن هنگام ، حسن در پايش افتاده ، همىگريست تا اينكه بى خود شد . چون به خود آمد ، اين ابيات برخواند : كاش آن دلبر عيار كه من كشتهء اويم * بار ديگر بگذشتى كه كند زنده ببويم تا قدم باشدم اندر طلبش افتم و خيزم * تا نفس باشدم اندر عقبش پرسم و پويم پس از آن ، دامن عجوز گرفته ، بر سر نهاد و بگريست و ازو پناه خواست . چون عجوز گريه و زارى او بديد ، مهرش بر وى بجنبيد و او را پناه داده ، گفت : بيم مدار و حكايت خود بازگوى . حسن ، حكايت خود از آغاز تا انجام حديث كرد . عجوز از حكايت او شگفت مانده ، به او گفت : خاطر آسوده دار كه بمطلب خويشتن رسيدى . حسن را فرحى سخت روى داد . پس از آن عجوز ، سرهنگان لشگر را بخواست . و آن روز ، روز آخر ماه بود . چون سرهنگان حاضر آمدند ، عجوز بايشان گفت : بتمامى لشگر ندا دردهيد كه فردا هنگام برآمدن آفتاب بيرون آيند و كسى تخلف نكند و گرنه كشته خواهند شد . ايشان بفرمان عجوز بشتافتند و در تمامت لشگر ، نداى رحيل داده ، بسوى عجوز بازگشتند . حسن دانست كه آن عجوز ، رئيس آن لشگر است و نام آن عجوز ، شواهى و كنيت او ام الدواهى بود . و هنوز عجوز از امر و نهى فارغ نشده بود كه صبح بدميد . در حال ، لشگريان از مكانهاى خويشتن بيرون آمدند ، مگر عجوز كه او در خيمهء خويش بود . چون لشگر برفت و مكانها از ايشان خالى ماند ، ام الدواهى بحسن گفت : اى فرزند ، نزديك من آى . حسن نزديك رفته ، در برابر او بايستاد . عجوز به او گفت : سبب درگذشتن تو از جان چيست و چگونه بدين مكان خطرناك آمدى ؟ تمامت كار خويش براستى به من بگو و چيزى را از من پوشيده مدار و هراس مكن كه تو در پناه منى . حسن ، قصهء خود را از آغاز تا انجام حديث كرد